نفسم آوینانفسم آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
درخت سبز زندگیموندرخت سبز زندگیمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
عشقم باراناعشقم بارانا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

آوینا و بارانا شکوفه های زندگی مامان و بابا

نی نی جونم قدمت مبارک

سلاااااااااااااااااااام. ما نی نی دار شدیم.نی نی اومده اما فقط جواب ازمایش حاکی بر اینه ...... امروز بعد از شش روز از نیومدنش دیگه طاقتم تموم شد و ساعت حدود 5 رفتیم ازمایشگاه تا خیالم بابت این حال و احوالات این چند روزه راحت شه. خیلیییییییییییی استرس داشتم تا جایی که می ترسیدم به اقایم بگم که بریم از بدم. بالاخره رفتیم اونجا گفتن 45 دقیقه دیگه امادست .رفتیم دور زدیم و بستنی خوردیم و من دائم آیه الکرسی میخوندم تو دلم. زمان گرفتن جواب رسید من که نتونستم برم از استرس و اقایم رو فرستادم و من تو ماشین منتظر موندم و به یاد 4 سال پیش که جواب گروه خونی هامون رو رفتیم بگیریم افتادم....اقایم زنگ زد بعد از چند دقیقه و گفت : مبارکه.... گریه ام گر...
28 فروردين 1392

دعا

سلام نفسم که هنوز پاهای خوشقدمت رو به این دنیا نذاشتی،مامانی خیلی به ایه الکرسی اعتقاد داره و دائم ذکرش رو میگه پس برات گذاشتمش تا هر جای اسمونا که هستی خدا پشت و پناهت باشه. و دوست داشتم وبلاگت رو با این ایات شروع کنم عشقم. الالله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُ هُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إ لا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وِ ماخَلفَهُم وَ لا یُحیطونَ بِشَی ءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُر سِیُّهُ السَّماواتِ و الأرض ولا یَؤدُهُ حِفظُهُما وَ هوَ العَلیُّ العَظیم(255) لا إکراهَ فِی الدَّین قَد تَبَیَّنَ...
28 فروردين 1392

باران

باران که می بارد دلم مثل دل کبوتر ها پرمی کشد.می خواهم بروم تا آخر کودکی ها.تا همان کوچه های قدیمی وصمیمی .می خواهم بروم زیر همان ناودان هایی که موقع باریدن باران پر از آواز می شدند،بایستم و قلبم را خیس ترانه کنم.باران که می بارد دلم بهانه ی کودکی ها را می گیرد. می خواهم دوباره همان چکمه های قرمز رنگ کودکی هایم را بپوشم وزیر باران توی کوچه ها بدوم. هی جیغ بکشم .فریاد بزنم.شعر باز باران را بخوانم ودهانم را آنقدر زیر باران باز نگه دارم تا سردی قطره هایش راروی زبانم احساس کنم. می خواهم آنقدر توی کوچه ها بدوم تا خاک باران خورده ،یک بار دیگر به لباس های کودکی ام رنگ شادی بدهد. باران که می بارد هی نفس تازه می کنم و دیوارها را بو می کنم....
20 فروردين 1392